|
در این دنیا مردی هست که گفتن را به من آموخته، و اندیشیدن را، و نوشتن را. در این ...دنیا مردی هست که هر شب برای کودکی من قصه ای گفته. هر روز غصه ای از کودکی من گرفته. در این دنیا مردی هست که تمام کودکی مرا در باوری غرق کرده، در این که باورم دارد، دوستم دارد. در این دنیا مردی هست که من عاشقش بوده ام. عاشق خنده اش، خواندنش، در خود فرو رفتنش، دانستنش. در این دنیا مردی هست که قهرمان بی تای کودکی من بوده
در این دنیا مردی هست که من با او جنگیده ام. به رویش ایستاده ام. از او رنجیده ام. مردی هست که جاهای بودنش، که جاهای نبودنش، خط های ماندگار زخم است بر رگ جوانی من.. در این دنیا پیرمردی هست که قهرمان بی تای کودکی من بوده. در این دنیا زنی شده ام که گاهی برای شب های کودکم قصه اش را خواهم گفت. در این دنیا دختری شده ام که پدری دارد که کم می بیندش و کم داردش. در این دنیا دختری هستم که مثل شب های کودکی دلم برای آغوش پدر قهرمان بی تایم تنگ می شود. در این دنیا کودکی هستم که بزرگ شده و پدری را که در جوانی باخته دوباره می جوید و بلد نیست کودکی که جوانی نکرده بزرگ شده با پدری که ناغافل پیر شده چگونه رفاقت می کند. سالها جنگیده ام با هر چهره ای از زندگی. حتی اگر حریفم پدرم باشد. همان که در این دنیا مردی هست… . حتی با او. امروز من خسته ام. خیلی خسته. می خواهم دختری باشم که حریفم پدرم باشد. همان که در این دنیا مردی هست… فقط با او. می خواهم آن قدر در آغوشش گریه کنم تا باور کند من نمی توانم او را ببازم. این نوشته مال تو است آقای پدر. که نامت را سیاه مشق امروزم کردم. که نمی دانم می دانی یا نمی دانی دلم لک زده برای نوشتنت. برای برایت نوشتن. مال توست و نمی دانم که می خوانی و یا نمی خوانیش. نمی دانی که می دانم که قدر تو را نمی دانم
روز و شـــب عکســت را نگــــاه میکنــــم ... تمـــام بــودنمـــان کنار یکدیگـــر .
در آغوشت که جا میگیرم ، عمیق تر گناه میکنم !
این روزها زیاد میخوابم ... خیلی زیاد
بعد از ده روز که می آید بوییدن دارد، دستهای مردانه اش، چشم های همیشه خسته اش، خنده های از ته دلش و ان نگاه خاصش. با هر کدام از این الِمان ها دنیا دنیا خاطره دارم به وسعت یک فصل پایان ناپذیر ِ عاشقی. باورش سخت است، یک دو ساله ی گم شده در بزنگاه های تاریخی، از همان 10 آذر بگیر تا برسی به تولد خودم و خودش تا قهوه خوردن های زمستانه پشت پنجره های برفی. تا جنگ و دعواهای هر هفته و حسودی های بچه گانه تا عشق های غیر شرطی جاودانه. نگاهش می کنم یک دنیا جذابیت را در کنار هم می بینم و فکر میکنم به این موضوع که چقدر آدم میتواند عاشق یک نفر باشد
پی نوشت: حیف که من ترک کرده ام، حیف که توعزیزتر از این حرفهایی که عشقم به تو را با یک نخ کوفتی سیگار به حراج بگذارم وگرنه که الان می چسبید، پشت پنجره ی اتاقم با چراغ های خاموش وقتی همه خوابند و دودی که در خنکای اسمان بارانی گم می شود و فکر می زداید، اما حیف که من ترک کرده ام.. ...
نمی دونم امشب یک طوری م می شود، امشب هزار یاد در ذهنم وول می خورد، یاد اولین جامدادی م میفتم و دلم برایش تنگ می شود، همان جامدادی آبیِ مکعبی ِجعبه ای یاد ان دو تا مداد مشکی سوسماری تیز و ان دو تا مداد قرمز استدلر تیزتر، ان یک تراش فلزی مستطیلی و ان پاک کن ِ باز مستطیلی که جای این دو تا قلم اخر در بریدگی بالای جامدادی بود و فضای ان سوی جامدادی که محوطه اش عمق کمتری داشت جای یک خط کش کوتاه بود. یاد لیوان ابخوری م که قرمز بود و کش می امد و همیشه ی خدا از بین فواصل ِ طبقات ِکشی ش اب چکه می کرد، یاد روبان ابی اولین مقنعه ی سفیدم که گم نشوم و اینکه بعد از 20 سال من هنوز مقنعه سر می کنم منتها از نوع مشکی ش. 20 سال می گذرد و من یک روز در میان یا عاشقم یا فارغ، یا انقدر انگیزه در من دست و پا می زند که می شود امیدوار بود به فتح دنیا در هشتاد روز یا انقدر نا امیدی خوره وار به جانم میفتد که ...، بی خیال. این سرودهای اول مهر چند سالی هست که مرا قلقلک نمی دهد، از همشاگردی سلام بگیر تا مدرسه ها وا شده، همهمه برپا شده، یا حتی یار دبستانی ، دلم برای یک نفس قهوه خوردن های صبحگاهی فقط به خاطر اینکه دلت می خواست سه دقیقه بیشتر بخوابی، دلم برای فست فودهای ظهرگاهی، و ترافیک همت صبحگاهی که دیوانه ات میکند، صدای صبح رادیو پیام، قیافه ی همکلاسی هام، کلاس های دانشگاه و خیلی چیزها تنگ شده، . دختر جان ادم شو، مثل همه ی شب ها برو بخواب، صبح هم روز از نو روزی از نو. پته ی گذشته های نوستالژیک را روی اب ریختن کار دیوانه های مازوخیست است و تو هم یکی شان.
دیروز پرده های اتاقم را برای همیشه کشیدم ... تن عریان مرد همسایه, با آن لبخند های زننده حالم را از زندگی بهم می زند دوباره ماه آذر به دیدنت... نه! شاید هم نیامدم. سوم آذر ماه سال یک هزار و سیصد و هشتاد و سه همین! 1452 روز عاشقی. بی تو نه بوی خاک نجاتم میدهد نه شمارش برگهای زرد پاییز تسکینم!
چشمانم را به یکباره باز کردم... در گوشم صدای تیک تیک ساعت دیواری بی وقفه شنیده می شد... احساس سرما می کردم... نشسته بودم برروی صندلی و چیزی می خواندم... با صدای بلند... برای همه... و آنکه کنار من نشسته بود... چشمانش را بسته بود... و گویی خواب بود... و درست روبروی من... تو نشسته بودی... اما گویی بزرگ شده بودی... و دیگر همان پسر بچه همیشگی نبودی... من همچنان می خواندم... اما پلکهایم سنگین بود... خواب هر لحظه بیشتر مرا فرا می گرفت... اما هنوز چشمانم را باز نگه داشته بودم... به سختی... همه بیدار بودند... به جز آنکه کنار من به خواب رفته بود... و گویی خوابش به من هم سرایت می کرد... برخاستی... و به سوی من آمدی... من خواب نبودم... داشتم هنوز با صدای بلند می خواندم... اما گویی چشمانم بسته شده بود... نزدیک من رسیده بودی... که صدایی شنیدم... از صدایش کنار دستی من از خواب پریده بود... اما گونه من از درد می سوخت... فریاد زدم و چشمانم را به یکباره باز کردم... دیگر خواب نبودم... همه جا تاریک بود... و نور ضعیفی از پشت پرده ها داخل را روشن می کرد... دستی به صورتم کشیدم... و گونه هایم را لمس کردم... سرد بود... تلاش کردم بر خیزم... باید بیدار می شدم... و تو در تاریک روشن اتاق ، کنارم روی تخت خوابیده بودی...سنگین بودم... تمام بدنم بی حس بود... نفس نفس می زدم... اما چشمانم بسته مانده بود... و نمی دانم چرا ترانه ای قدیمی مدام در ذهن من خوانده می شد... به سختی نفس می کشیدم و صدای ممتد نفسهایم اتاق را پر کرده بود... وحرکات سریع اندام مردانه ات با قدرت قفسه سینه ام را فشار می داد...و من پر می شدم خالی میشدم ، سرت را نزدیک صورتم آوردی... و لبهایت ، لبهایم را می جوید... و حالا آرامشی که ما را فرا گرفت... و تو همچنان بی حرکت مرا می نگریستی... چشمانم را به یکباره باز کردم... دیگر خواب نبودم... باد سردی صورتم را نوازش می کرد.... نور مهتاب همه جا را روشن کرده بود... گویی مست بودم... که اینجا افتاده و به خواب رفته بودم... دردهانم هنوزتلخی اش را حس می کردم... نمی توانستم برخیزم... سنگین بودم... صدای یک موسیقی آرام از دور دستها به گوش می رسید... می خواستم با آن بخوانم... اما زبانم سنگین بود... و حرکت نمی کرد... سایه ات بر روی صورتم افتاد... و دیدم که بالای سرم ایستاده ای... نشستی و کمک کردی از جای برخیزم... داشتی به من نگاه می کردی... به لبهای من... و من توانستم زیر لب آن ترانه را به یاد آورده و بخوانم... نشسته بودم که دستانت را دور گردنم حلقه کردی... لبخند زدم... و آرام آرام ، شروع کردی به فشردن سینه هایم... و علفها در دست مشت شده ام ، از زمین کنده شدند... اینبار توهیچ نمی گفتی... و من گویی از فرط لذت لبهایم را میگزیدم... اما گلویم شروع کرد به سوختن... فریاد زدم و چشمانم را به یکباره باز کردم... دیگر خواب نبودم... دراز کشیده بودم... و خیس خیس بودم... و برهنه دیگر خواب نبودم... تمام بدنم عرق کرده بود... و از شدت گرما ، نفس نفس می زدم... بر خاستم و نشستم... و نگاهی به دستانم انداختم... و انگشتانم... خالی بود... و پیشانی ام را لمس کردم... و عرق روی آن را پاک کردم... سرد سرد بود... اتاق خالی بود... اما چراغ اتاق روشن بود... و گویی فراموش کرده بودم آن را خاموش کنم... و ضبط با صدای ملایمی همچنان می خواند... تشنه بودم... و چقدر خسته... نمی دانم ساعت چند بود... برخاستم... و راه افتادم... در جلوی دستشویی ایستاده بودم و داشتم آب به صورتم می زدم... که خودم را در آینه دیدم... هنوز بودم... و هنوز خودم بودم... مثل همیشه با همان موهای به هم ریخته همیشگی... به چشمانم خیره شدم... هنوز بودند... اما هنوز هم نمی شد فهمید چه رنگی هستند... در دوردستهای آن سوی تصویرم درآیینه شبحی شبیه به تو ایستاده بود... و گویی داشت نزدیک می شد... چقدر خوابم می آمد... و گویی زمان زیادی بود که نخوابیده بودم... از جلوی آینه که کنار رفتم... احساس کردم به سختی حرکت می کنم... گویی چیزی را در آینه جا گذاشته بودم... که به همراه من نیامده بود... اعتنایی نکردم و راه افتادم... به نظر می رسید چیزی در آینه در حال سوختن است... و من گرمایش را در خودم حس می کردم... گویی در میان آتش راه می رفتم... و آتش آرام آرام مرا فرا می گرفت... و می آمد تا مرا بسوزاند... فریاد زدم و چشمانم را به یکباره باز کردم... گویی دیگر خواب نبودم... و صدای تیک تیک ساعت دیواری بی وقفه شنیده می شد... احساس سرما می کردم... نشسته بودم بر روی صندلی و چیزی می خواندم... با صدای بلند... برای همه...
می بینی اینجا حتی مجال گریه ام ندادند بغض هم که می گویند مثل تمام صبح بخیر های روزهای ابری تکرار بی شمار ثانیه هاست! اما شاهزاده بی اسب و رویا باورکن ... همین نگاه ها ی بی رمق از تکرار گاهی هزار بار شاعرانه تر از تمام واژه های غریبی است که از تکرارش خسته ام نه! نه! چه می گویم قرار بود از تو واژه ها را بسازم یا از واژه ها تو را؟! نمی دانم...
تو از دیار من چه شادمانه کوچ میکنی و من کنار پنجره در آرزوی یکی از آن نگاههای خسته و پر نفوذت آه میکشم. به غربت همیشگی هنوز خیره مانده اند
کاش تا ابد برای من بودی من بیمار نگاه خاموشت هستم من دلتنگ آن سکوت بی فرجامت هستم من آواره کوچه به کوچه چشمانت هستم می دانی؟ وقتی پاییز می آید من سفر میکنم سفری به روزهای اول آشناییمان سفری به آن دور دست های غریب سفری به یادهای فراموش نشده من تو را هر روز در غروب خیالم می بینم با همان نگاه های خسته و پر نفوذ من میروم! آرام و بی نشان و تو می مانی با کوله باری از یادها و تنهایی ها وغروبی دیگر که انعکاسی از نگاه من است کاش تا ابد برای من بودی من بیمار نگاه خاموشت هستم.......
فاصله گرفتن از آدم هایی که دوستشان داریم بی فایده است... زمان به زودی نشان خواهد داد جانشینی برای آنها نیست. غریب است دوست داشتن وعجیب تر از آن است دوست داشته شدن... وقتی میدانیم کسی با جان و دل دوستمان دارد .... ونفسها و صدا و نگاهمان در روح و جانش ریشه دوانده ؛ به بازیش میگیریم. هر چه او عاشقتر ، ما سرخوشتر، هر چه او دل نازکتر ، ما بی رحم تر . تقصیر از ما نیست ؛ تمامیِ قصه هایِ عاشقانه، اینگونه به گوشمان خوانده شدهاند.
نمی دانم چرا امشب واژه هایم خیس شده اند در حضور واژه های بی نفس و از سرخی لبانم، سینه هایم.....
هوا ابری شد اما باران نبارید آسمان گویی فراموش کرده بود که باریدنی باید این زندگی را زندگی تمنا میکرد از ابر باران را و باران بارید و زندگی همچنان ادامه دارد و آسمان هنوز هم آبی است و پاییز بدون باران نخواهد بود و انسان بی پاییز هرگز!
بي هيچ عذر و بهانه اي عاشقت شدم، عاشقي که عذر و بهانه نمي خواهد ! دلم مي خواست مي گفتم عاشق کدام زيبايي آشکار شدم که اينطور توي خلوتم بال بال ميزنم ... هميشه نگاهم روي لبهايت مي ماند و بالاتر نمي آيد چه می توانم بگویم وقتی قلب من از جنس آیینه است و دستهای سرد تو خالی از عشق و پر از خیانت!
آغوشت را رسیده و نرسیده بغل می کنم.... مادام که یک لبخند مصنوعی می زنم به لبان رژ خورده ات، غمِ درونم از میان نگاه های تلخم هویداست..... و تردیدِ نگاهم پشت آن تبسم ساختگی ام ریشه می کند! سیگارم میان سرمای دستانم قد کوتاه میکند، به خاموشی لبخند سرشار از انکارت... نقشت را خوب بازی کردی!
پیچ و تاب دو تا جسم عریان اما گرم که دارند پرده از ذره ذره و گوشه گوشه ی روحشان بر می دارند آنجا که هیچ چیز نیست جز نفسهای تند عرق های دانه درشت حرکتهای آرامی که سرعت می گیرند و بعد... ... ... ... نه من مادام بواری ام و نه تو کازانوا اما حافظه ی جهان همیشه پر است از هم آغوشیهای خاکستری
درست وقتی مدت هاست نبوده ای، وقتی بد جوری هوس تنت را دارم، وقتی بالاخره از سفر میایی و وقتت بعد از روزها جور می شود، وقتی که بدجوری دلم لک زده برای اندام مردانه ات، وقتی که آماده شده ام برای یک هم آغوشی هارد و ها.ت و طولانی و تو قرار را برای فردا جمعه هماهنگ کرده ای. وقتی به توالت می روم ... طبیعت هیجان زده ام می کند، خیره می شوم به قطره های خون روی شرتم. .. درست وقتی بیشترین میزان خونریزی را دارم ... طاقت نمی آورم و شروع می کنیم، طبیعت را غافلگیر می کنیم. مورفی هم برود کشکش را بسابد!
قصه ما به پایان رسیده و تو بیهوده تقلا میکنی چگونه خواهم توانست به گذشته بازگردم وقتی چنین در انتظار فردا دست و پا میزنم تلاش کردن در تنهایی بی نتیجه است گذر زمان زخمهایم را عمیقتر کرده و فاصله بین قلبهایمان را بیشتر مرهمی برای شکاف نمی یابم چشمان خسته و بی خوابم به نور شمع خیره شده اند زمان میگذرد چنان تند و شتابان دیگر تویی وجود ندارد تو فراموش شده است تو، ما بین روزهای پر تلاطم زندگیم گم شده است روزهاست که دیگر رختخوابم دلش برای تو تنگ نمی شود !
گاهی ناگهانی بهترین روش دنیاست. بوس ناگهانی، در آغوش گرفتن ناگهانی. گاهی دلم لک می زند برای یکی از همین ناگهانیها. از همان ها که یک هو یکی دستت را می کشد، و لبش را می گذارد بر لبت. بدون هیچ حرف قبلی بدون تصمیم قبلی. گاهی همین تخیلات تین ایجری می شود بهترین تخیلات دنیا. گاهی دلم از این ناگهانی ها می خواهد که هیچ تصورش نکرده باشم.
در آن لحظه مسدودی که به بهانه ساده خوشبختی چشم به دنیای پوچ آدم ها باز کردی چشمان تیره تو به دنبال نگاهی زیبا بود افسوس که هیچ کس لایق تو نبود...
هی به سرم می زند وقتی باران گرفت بغض شیشه های بخار گرفته ی پنجره ی اتاقم را از روی بام خاکستری ِ خانه ام روی زمینی بپاشم که هنوز از سنگینی نگاه خیس آفتاب رو به جغرافیای ناکجا آبادی گریه می کند که نمی دانم روی سقف کدام آسمان جا خوش کرده است! یا وقتی کبوترها مثل صبح های جمعه با ساعت شماطه دار دیوار اتاق پسر همسایه دست به یکی می کند تا من قرار ساعت ۷ صبح را به چرتهای کوتاه و خمیازه های کشدار نفروشم و از تمام رفتن ها بروم و از آمدن حتی به اندازه ی یک شب هم باز نگردم!
بعضی روزها رنگین کمانی اند، حتی لباس تنم را، برای من امروز حتی بی ارزش ترین ترانه ها هم که در روزهای دیگر از شنیدنشان دچار تهوع می شدم قشنگ اند، حتی، ساسی مانکن. ... اینکه امروز جمعه اول آبان است و لذت بخش ترین اتفاق زندگی ام را در این روز تجربه کردم. ...افسوس که زمان به تندی گذشت، هنوز همه چیز را عمیقا حس میکنم. حس غریب و دوست داشتنی اینکه انگار از طبقه بیستم رها می شوی و قلبت دارد از جایش کنده می شود . ای کاش میتوانستم حسم را معنا کنم .
من عاشق بچه های کوچیک و حیوونا هستم!
و دایی من دیشب بعد از ۲۶ سال فهمید که چرا من مردها رو دوست دارم!
صورتت را که می بوسم، به چشمانت خیره می شوم. دستانم امروز آزادند، قلبم نیز هم. چشمان تو بسته بودند و بوسه های مرا نگاه نمی کردی . دنیا به زیر پاهایم می چرخد، فکر کنم از حضور تو، از این هم آغوشی مست باشم. دوست دارم همه ی چمن زارها را با هم بدویم. همه ی جنگل ها را فریاد بزنیم و همه ی گنج های پنهان را کشف کنیم. حالا با این خوشی و سرمستی گنجی نمی خواهم.
گول زده اند خط هاي موازي را! و خاصیت عشق این است ! مثل خاصیت چشمهایم. اینکه بی گدار به آب می زند. اینکه خیره ماند به بلندی بالایت. اینکه راه را از بیراهه نمی شناسد! انگار قسم خورده همینجور هم بماند. خیلی اوقات هم با همین چشمهایم فکر می کنم. خیره به جایی که امتداد چشمهای تو هم نتوانست بفهمد کجاست. جایی هم نبود. نوستالژی عشق را داشت در گوری تاریک میان چشمانت خاک می کرد. و خاصیت عشق این است! ... و خاصیت عشق این است! اینکه بی واهمه سیگارم را روشن کنم و نگران حرف و حدیث پشت سرم نباشم. هرچند حالا پشت پنجره هیچکس با خاطراتش عشق بازی نمی کند و آتش شهوت هیچ سیگاری را روشن! و خاصیت عشق این است! ... و خاصیت عشق این است. اینکه دلت هوری بریزد و تو برای قدم زدن بی بهانه بمانی. ولی... اینروزها سیگارم همیشه روشن است!!! ... و خاصیت عشق این است
یادم می آید دو سال پیش اولین برف زمستانی که آمد، یادت افتادم و برایت نوشتم ساده و بی حوصله، شاید! حالا برف که می بارد یاد خیلی چیزها می افتم که تو میان آنها گم می شوی یا شاید همین که فهمیدم تو میان آنها گم شده ای ، یعنی بیادت افتادم! یعنی اگر بدانیم چیزی تمام شده باز بیادش می افتیم! کم کم دارد این زندگی وحشتناک می شود. هرچه بیشتر از مردمش فاصله می گیری، بیشتر یادشان می افتی، آنوقت تنهاییت غم انگیز تر می شود. هرچه بیشتر فکر میکنی جای خالیشان بیشتر حس می شود و هرچه بالاتر می روی محکم تر زمین می خوری و مردم بیشتر خنده شان می گیرد. برای همین تصمیم گرفتم فکر نکنم، اینجوری بهتر است....
رخوت پس از هم آغوشی، به همراه سیگار و انگشت هایی که موهای روی پیشانیم را نوازش می کرد، من بهشت را در ازای این سه معامله کردم!
تاریکترین راهگذار زندگی ام همچنان به تاریکی خود اصرار دارد و روزهای تکرار بی پایانند بامدادان وقتی ابرهای تیره پس از شبی طوفانی آرام گرفته اند، من خسته باز آمده از کابوسهای شبانه چشمانم را به امید آخرین صبح باز میگشایم. راه هم ساکت و خلوت تنها گامهای سنگین مرا بر تن خواب آلودش دارد. مقصدم پنجره ای دارد رو به آسمان که یک روز آبی بودنش آرزوی من است ونفرت در این سوی پنجره تمام پندارم.
از اینجا تا فردا چند سال فاصله است فکر میکنی؟ تا دیروز چند سال فاصله بود؟ از اینجا تا فردا یک آسمان فاصله است که آبی نیست ،خاکستریست .. و از هر چند ستارهاش یکی روشن ...میدانی ، از این فردا تا فردا یک فردا فاصله است با خاطره، خاکستر، خاطره..این فرداهای خیس برتمام فرداهای این فردا دارند میبارند....نمیبینی؟ پ ن :خیابانهای این شهر چه بیخاصیت شدهاند ،باران دارند ،اما بوی باران ندارند.
|
About![]()
دلم از خیلی روزاست با کسی نیست Archivesآذر 1390مهر 1390 آبان 1389 مهر 1389 تیر 1389 خرداد 1389 اردیبهشت 1389 بهمن 1388 دی 1388 آذر 1388 آبان 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 مرداد 1387 خرداد 1387 Specific
فتو نایت
آپلود عکس
گالری عکس
کد موسیقی لایت
قالب های نایت اسکین
|